+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط رضا جمال زاده
|
شاید آن روز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت: هر گلی هم باشی چه شقایق چه پیچک و یاس زندگی اجبار است ......... ×××××××××××××××××××× من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست... بر درش برگ گلی می کوبم... روی آن با قلم سبز بهار می نویسم: ای یار خانه ی دوستی ما اینجاست تا که دیگر نپرسد سهراب خانه ی دوست کجاست؟ ×××××××××××××××××××× سهراب گفتی چشمها را باید شست شستم ولی............ گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی................
گفتی جور دیگر باید دید دیدم ولی............... ولی آن نه چشمهای خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: " دیوانه باران ندیده "