تبليغاتX
فناوری اطلاعات دانشگاه پیام نور گناوه
و خدایی که در این نزدیکی است
و خدایی که در این نزدیکی است ( سهراب )
 
سلام
این تستها فقط جنبه طنز داره و وضع فناوری اطلاعات رو در ایران نشان میده

البته این طور که من فهمیدم طراحی اینتستها کاره بچه های صنعتی شریف  می باشه
به هر حال دستشون درد نکنه

فقط نظر یادتون نره

برای دیدن تستهای کنکور روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط رضا جمال زاده  | 

و خدایی که در این نزدیکی است ( سهراب )
 
معلم پای تخته داد می‌زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی آخر کلاسی‌ها
لواشک بین خود تقسیم می‌کردند؛
وان یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می‌زد.

برای اینکه بیخود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان،
تساوی‌های جبری را نشان می داد.

با خطی ناخوانا بر روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود،
تساوی را چنین بنوشت:

«یک با یک برابر است...»

از میانِ جمع شاگردان یکی بر خاست،
همشه یک نفر باید بپاخیزد؛
به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند.

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود...

http://payamekhoy.blogfa.comـیک با یک برابر است

و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود،
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه صورت نقره‌گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود؟
و آن سیه‌چرده که می‌نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می‌شد.

حال می‌پرسم:
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود،
پس که پشتش زیر بار فقر خم می گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

«یک با یک برابر نیست...»

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 6:51 قبل از ظهر  توسط رضا جمال زاده  | 

و خدایی که در این نزدیکی است ( سهراب )

 

 

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس


گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقي ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط رضا جمال زاده  | 

و خدایی که در این نزدیکی است ( سهراب )

 

 نام خداوند ويروس گارد
كنون رزم ويروس و رستم شنو ................. دگرها شنيدستي اين هم شنو
كه اسفنديارش يكي ديسك داد ............... بگفتا به رستم كه اي نيكزاد
در اين ديسك باشد يكي فايل ناب ............ كه بگرفتم از سايت افراسياب
چنين گفت رستم به اسفنديار ................. كه من گشنمه نون سنگك بيار
جوابش چنين داد خندان طرف .................. كه من نون سنگك ندارم به كف
برو حال ميكن بدين ديسك ، هان ............. كه هم نون . هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش .............. شتابان به ديدار رايانه اش
چو آمد به نزد ميني tower اش ............... بزد ضربه بر دكمه پاورش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت .................مر آن ديسك را در درايوش نهاد
نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت ............ يكي ليست از root ديسكت گرفت
در آن ديسك ديدش يكي فايل بود ........... بزد Enter آنجا و اجرا نمود
كز آن يك demo شد پس از آن عيان ........ ابا فيلم و موزيك و شرح و بيان
به ناگه چنان سيستمش كرد هنگ ...... كه رستم در آن مانده مبهوت و منگ
چو رستم دگرباره ريست نمود ......... همي كرد هنگ و همان شد كه بود
تهمتن كلافه شد و داد زد ...................... ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود ................. بيامد كه ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشكلش .............. وز آن ديسك و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش ............. يكي ديسك Bootable آورد پيش
يكي toolkit اندر آن ديسك بود ............. برآورد آن را و اجرا نمود
همي گشت hard , toolkit اندرش ........ چو كودك كه گردد پي مادرش
به ناگه يكي رمز ويروس يافت ............... پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو ويروس را نيك بشناختش .............. مر از Boot Sector برانداختش
يكي ضربه زد بر سرش toolkit ............. كه هر بايت آن گشت يك بيت
به خاك اندر افكند ويروس را ................ تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش ............. كه اين بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خريت نكن ....................... ز رايانه اصلا تو صحبت نكن
قسم خورد رستم به پروردگار .............. نگيرد دگر ديسك از اسفنديار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط رضا جمال زاده  | 

و خدایی که در این نزدیکی است ( سهراب )

 

 

اللهي ادركني پاسنا امتحاني به نمراتن دهي و گاهن

 

 

دوازدهي...حفظان من مشروطي و فلجن استادي و لغوا امتحاننا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط رضا جمال زاده  | 

 

و خدایی که در این نزدیکی است ( سهراب )

 

 

اهل دانشگاهم...!

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم خورده پولی سر سوزن هوشی

دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید

دوستانی همچون من مشروط

و اتاقی که همین نزدیکی است پشت آن کوه بلند.

اهل دانشگاهم!

پیشه ام گپ زدن است.

گاه گاهی هم می نویسم تکلیف می سپارم به شما

تابه یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است

دلتان تازه شود-چه خیالی-چه خیالی

می دانم گپ زدن بیهوده است.

خوب می دانم دانشم کم عمق است.

اهل دانشگاهم

قبله ام آموزش جا نمازم جزوه مهرم میز

عشق از پنجره ها می گیرم.

همه ذرات مخ من متبلور شده است.

درسهایم را وقتی می خوانم

که خروس می کشد خمیازه

مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید: چند نمره ز من می خواهی؟

من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟

خوب یادم هست

مدرسه باغ آزادی بود.

درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.

درس بی رنجش می خواندم

نمره بی خواهش می آوردم.

تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند

و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.

درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود

کم کمک دور شدیم از آنجا

بار خود را بستیم

عاقبت رفتیم دانشگاه

به محیط خس آموزش

رفتم از پله دانشکده بالا بارها افتادم...

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.

من کسی را دیدم که ز داشتن یک نمره 10 دم دانشکده پشتک می زد.

دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.

اتوبوسی دیدم پر از دانشجو وچه سنگین می رفت.

اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت : کمممک!

سفر سبز چمن تا کوکو

بارش اشک پس از نمره تک

جنگ آموزش با دانشجو

جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا

جنگ نقلیه با جمعیت منتظران

حمله درس به مخ

حذف یک درس به فرماندهی رایانه

فتح یک ترم به دست ترمیم

قتل یک نمره به دست استاد

مثل یک لبخند در آخر ترم

همه جا را دیدم

اهل دانشگاهم!

اما نیستم دانشجو

کارت من گم شده است.

من به مشروط شدن نزدیکم.

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان

نبضشان را می گیرم

هذیانهاشان را می فهمم

من ندیدم هرگز یک نمره 20

من ندیدم که کسی ترم آخر باشد

من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل 10 خشنودم

وبه یک لیسانس قناعت دارم.

من نمی خندم اگر دوست من می افتد.

من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.

خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد

اتوبوس کی می آید

خوب می دانم برگه حذف کجاست.

هر کجا هستم باشم

تریا نقلیه دانشکده از آن من است.

چه اهمیت دارد

گاه می روید خار بی نظمی ها

نگوییم که افتادن مفهوم بدی است!

و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.

و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!

و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

وبدانیم اگر نقلیه نبود همگی می ماندیم

ونترسیم از حذف

ونپرسیم کجاییم و چه کاری داریم

و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست

و اگر هست چرا یخ زده است.

بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی

پیوسته شناور باشیم...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط رضا جمال زاده  |