طوطیان شکر شکن شیرین سخن چنین روایت کرده اند که:
در زمانهای بسیار دوردر سرزمینی دور دست تر پادشاهی عدالت کستر می زیست که بسیار علاقه به پیشرفتهای زمان خویش داشت و دوست داشت به قول قدیمی ها آپ دیت باشد با علم روزگار خویش پیش رود.
از قضای روزگار روزی از روزها توریستی در حال گذر از آن سرزمین بود و پادشاه از ریخت و قیافه درهم و موهای پریشان آن جناب بسیار به وجد آمد و آن جناب را به مهمانی شام خویش دعوت بکرد و در مهمانی شام چیزی بسیار عجیب و غریب از وی بدید که قدمای زمان آن را لپ تاب همی خواندند و این بخاطر تاب و انحنایی بود که این وسیله غریب هنگام استفاده شخص به وی می داد و شاه را بسیار عجب آمد.
پس از آن مستر خواست تا روش کار با آن دستگاه عجیب را به وی یاد دهد و مستر خارجی در چشم بر هم زدنی به دنیای بزرگ اینترنت یا همان اونترنت وصل گردید البته چون در این سرزمین آثاری از تلفن نبود مستر از گوشی موبایل خویش برای این کار بهره فراوان برد و در مقابل چشمان از حدقه در آمده شاه آن مملکت شیطونکی زرد را به رقص وا داشت تا وارد اتاقی بسیار زیبا شود و در صحبت را با افرادی در دور دست باز کرد و شاه داستان ما این علم بسیار زیبا را به خاطر دلربایی بیش از حدش چِت نامید چون با اولین دیدن آن چِت کرده بود.
فردای آن روز چِت را ملی اعلام کرد و با فراهم آوردن بستر های مخابراتی و دیتا امکانات لازم را برای جوانان سرزمین خویش فراهم ساخت تا جوانان به قول خودش به روز باشند پس جوانان سرزمین دور در چشم بر هم زدنی هجمه ای آوردند به طرف این تکنولوژی جدید که به زودی این علم همه گیر گشت و هر کس در هر خانه ای این زرد انبوه را به رقص وا می داشت و از خواب بیدار می کرد تا آرامش قلبی خویش را با چِت کردن باز یابد بی خبر از اینکه آن مستر جاسوسی از سرزمین همسایه بود برای تسخیر دل و روح جوانان آن مملکت که هنوز روش درست استفاده صحیح آنرا بلد نبودند و آسان در دام اعتیادی بسایر هولناک انداخت.
جوانان آن سرزمین از آن پس فقط مشغول hi و bye کردن و فرستادن برای همدیگر می کردند تا کمبود دختر درآن سرزمین را با پیدا کردن دخترهایی از سرزمینهای دور جبران کنند روز و شب در تلاش بودند که زوجی مناسب برای خود پیدا کنند و شب و روز تلاش روزافزون می کردند و دوستان خوابیده و بیدار فراوانی پیدا می کردند حتی بعضی تازه کارها ساعتها با Yahoo helper چت کرده و عشق فراوان خویش را به وی ابراز می کردند و در اتاقهای سرد و تاریک بدنبال همدمی می گشتند تا بلاخره کسی پاسخی برای سلام آنها داشته باشد و بعد از سلام زود پسر خاله شوند و همان در دم با شنیدن اینکه او f است پیشنهادی از ته قلب به او بدهند که عاشق چشمان ندیده او هستند و از این حرفها و قرار تو خیابون فلان و بهمان و شماره موبایل و این چیزها در آخر هم با خنده ای ملیح از طرف مقابل ضد حالی اساسی خورده و سه روز دپرس می گردیدند و یا اوضاع از این هم بدتر بود و به سر قرار که می رسیدند به جای f پر ناز و کرشمه با m ای خفن روبرو می گشتند که مایه ی تلکه و ... را فراهم آورده و به ضرب زور ایشان را تهی از پول و مال دنیا می کرد
آن پادشاه با دیدن این اوضاع اسف بار و فنا شدن جوانان و از دست رفتن آنان درصدد ایجاد راهکاری عظیم و بزرگ بر آمد تا جوانان را از این اعتیاد خانمانسوز و پدر درآر رهایی دهد و در دم چراغ ادیسونی زیبا در ذهن مبارک شروع به چشمک زدن کرد که آهان اینترنت ملی را راه بیندازد تا جوانان سرزمین دور اگر چِت می کنند با سرزمین مجاور چِت نکرده و همین جا عقده های خویش را خالی گردانند پس وزرا و مشاوران خویش را فرا خواند و مطرح ساخت که موافقت کردن و به سراغ خزانه رفتند تا پولی بردارند و شروع به کاری عظیم شدند ولی دریغ از سکه ای و درهمی که هم صرف مخارج خرید کامپیوتر و سیستم دیتا گردیده بود و پولی نبود و باید تا روزگاران روز منتظر میبودند تا پولی باشد تا رهایی جوانان آن سرزمین را سبب شود پس ما هم امیدواریم که آن سرزمین روزی از این اعتیاد رهایی یابد
...
بیتی چند از ...جان
دو نفر پسر خوشتيپ و سوســــــــــــــول ! دوش از دردسر مشق نجاتم دادنـــــــــد
دست و پايم بگرفتند و سوارم کردنـــــــــــد! پفک و بستني و ماچ پر آبم دادنـــــــــد!
توي اين منظومه ي شهري چه تماشاکرديم! آن دو باهم جملگي شکلاتم دادنـــــــد!
آب هويج و کيوي و آب انــــــــــــــــــــــار آنقدر بود که انگار فراتم دادنـــــــــــــــــد!
تا سر صبح خرامان همه جارا گشتيـــــــــم ! صبح يک بربري و چاي و نباتم دادنــــــد!
سفر علمي!و رويايي ما گشت تمــــــــــام ! جمله اي فحش از کلماتم دادنــــــــــــــد!
چون به خود آمدم از ديدن آن خواب لذيـــــذ! صبح ظاهر شده بود بس که تکانم دادند!
مادرم گفت بلند شو که کلاست دير اســــت پس از آن لقمه اي از نان بياتم دادنــــد !
اشک از ديده چکيدو مخ من تير کشــــــــيد ! چو به من توي کلاس ريز نمراتم دادنــد!
بعد از امتحانات؛
قرار ملاقات مهم
پسرك ساعت 3 از دانشگاه زد بيرون. امروز ثبت نام ترم تابستانی بود ولی ثبت نام نکرد. روي شوفاژ روبروي در كلاس نشسته بود. قبل از اينكه از دانشگاه خارج بشه هم رفت و نمره… شو ديد و حالش گرفتهتر شد. از دانشگاه زد بيرون. ديگه بيخيال امروز شده بود. همش به فكر فردا بود كه چي ميشه. چون فردا بايد كسي رو ميديد كه تو سرنوشتش تأثير داشت. از ساعت 3 پياده راه مي رفت تا ساعت 4:30 كه به خونه رسيد. اصلاً حس خونه رفتن نداشت. بعدش مدتي رفت پارك گلستان تا شايد راحت تر فكر كند. يه سه ساعتي اونجا بود. توي پارك كه قدم مي زد فقط جلوي پاهاشو ميديد كه زمين نخوره و لباسش كثيف نشه. آخه شنيده بود كه اون رنگ سبزو خيلي دوست داره و اين تنها لباس سبزي بود كه داشت. امروزم پوشيده بودش كه اون رو ببينه. ولي اون اصلاً امروز نيومده بود دانشگاه. خونه كه رسيد كمي خسته بود. دست و صورتش رو شست و سر سفره با اكراه يه چيزي خورد و رفت روي تخت خوابش و دراز كشيد و سقف اتاقشو تماشا مي كرد. نفهميد كي خوابش برد ولي صبح كه از خواب بيدار شد دو بار صورتشو شست. اونم به دقت. يه ربع دندونهاشو مسواك زد. نيم ساعت هم موهاشو شونه كرد. لباس سبزشو پوشيد. كفشهاشو سه چهار بار واكس زد. وقتي اومد ادكلن بزنه يه لحظه فكر كرد كاش ميدونست چه ادكلني رو دوست داره. ولي با خودش گفت حالا ديگه هيچ فرقي نميكنه. چون نميشه هيچ كاريش كرد. بالاخره راه افتاد. تو راه خيلي مواظب بود لباسهاش كثيف و چرك نشه.
بالاخره ساعت 8 رسيد به جلوي دانشگاه. اونو ديد كه يه 2و3 متري داره جلوتر قدم بر ميداره. دنبالش رفت. اون وارد دانشگاه و بعد وارد اتاق شد. پشت در ايستاد. در زد. در رو باز كرد و سلام كرد. يه جواب خيلي خشن و محكم شنيد. عزمشو جزم كرد تا حرفشو بزنه و بالاخره شروع كرد به صحبت كه:
«استاد، من دارم اين ترم فارغ التحصیل ميشم ولي اگر شما لطف كنيد و فقط نيم نمره به من بديد من ديگه مشروط نميشم.» در كل طول حرف زدن استاد فقط سر تا پاشو نگاه ميكرد. بعد با قاطعيت گفت: «نه! ميخواستي به جاي اين همه وقتي كه گذاشتي به سر و وضعت برسي درس ميخوندي كه نمرههات اينجوري نشه. بفرماييد آقا!!!» ---پایان---
بر اساس یک پژوهش انجام گرفته که یافته های آن در "همایش ملی آسیب شناسی مسائل جوانان" ارایه شد، 60 درصد دانشجویان مورد پرسش اظهار داشتند که به روش های مختلف تقلب می کنند.
برای دیدن بقیه اش روی ادامه ی مطلب کلیک کن عزیزم
قبل از امتحانات؛
دانشجوی عاشق پیشه
وقتي صبح يك ساعت زودتر از خواب بيدار ميشي تا سرت رو ژل بزني، وقتي تمام پول يك ماهت رو ميدي تا يه شلوار تو چشم بزن بخري، وقتي حتي تو روزهاي امتحان وقت عزيزت رو تلف مي كني، ميري ميشيني روي صندليهاي حياط دانشگاه، يا تو راهرو پرسه ميزني، يا تابلو ميري روي صندلي هاي دور چمن، وقتي يك روز از اون ته دانشگاه كه ميبينيش روش قفل ميكني تا بياد و از جلوت رد شه، وقتي گردنت قابليت چرخش 360 درجه پيدا ميكنه، وقتي يكي از كنارت رد ميشه صدات رو بلند ميبري بالا تا بگي ما هم اينجاييم، وقتي ته تهش ميري جلوي يكي، دستات رو به هم كليد ميكني، گردنت رو كج ميكني و سرت رو ميندازي پايين و زمين رو نگاه ميكني، ميگي: «ببخشيد شما کتاب فلان درس رو داريد؟ آخه نتونستم گير بيارم…»، بعد تازه ميفهمي نه تنها ديگه به زمين نگاه نميكني بلكه همچين زل زدي تو چشماش كه نگو، اون وقت دوباره سرت رو ميندازي پايين، وقتي الكي حرف رو كشش ميدي، وقتي اگه بهت بگه ندارم افسرده ميشي، وقتي از دق و دليت ميگي: «ميرم از اون يكي ميگيرم، تازه کتابش هم بهتره»، به خيالت داشم عاشق شدي ؟! … ولي نه اوستا، اينجوريا نيست . . .
وقتي يه روز سر به زير و مثل بچه معصوم داشتي راه ميرفتي، چشمت يه لحظه خورد توي چشم يه نفر، بعد كه رد شدي ديگه نفهميدي داره چي ميشه، به جاي اينكه بري سر كلاس توسعه سر از فارسي در آوردي، تازه بعد از 5 دقيقه كه مات و مبهوت بودي و نفهميدي چه خبره و نفهميدي دنيا دست كيه، تازه يادت ميافته چند شنبهاس و الان بايد سر چه كلاسي باشي، بيخيال كلاس ميشي و ميري ميشيني روي يه صندلي، مهم نيست كجاست (البته يا اون ور حياطه يا بغل بوفه) بد جوري فكري شدي، بعضي وقتها كه به خودت مياي حتي نميدوني به چي فكر ميكردي، شايد تا يكي دو روز نفهمي چرا و چطوري اينطوري شدي، ولي وقتي دوباره ديديش تازه ميفهمي چته، شايد بدوني چه رشته اييه، شايدم ندوني، ولي مهم نيست، چون چه بدوني چه ندوني شديداً دنبال ايني كه بفهمي يا مطمئن بشي، وقتي به جاي آمار سر از ماليه در آوردي، وقتي به جاي اقتصاد كلان رفتي سر كلاس پول و ارز كه اصلاً مال تو نيست، اونوقت معلومه كه بعله! وقتي ديگه رو هيچ كس كليد نكردي ولي اونو از رو صداي كفشش شناختي اونوقت معلومه بععله!! اگه در مورد هر كي، بقيه حرف زدند (حرف در آوردند) اصلا برات مهم نبود، ولي اگه در مورد اون حرف نامربوط زدن چسبيدي به سقف! يا اون يارو رو چسبوندي به سقف!! معلومه بعععله!!! اگه خودتو كشتي تا يه موضوع مشترك پيدا كني و بري باهاش حرف بزني، اگه موقع حرف زدن عين لبو قرمز شدي، اگه بعد از حرفهات فهميدي كه سرت داره منفجر ميشه و تمام پيرهنت خيس عرقه، مععععلومه بععععله!!!! اگه بهت کتاب نداد تا يه هفته افسرده شدي و دوباره و دوباره رفتي ازش کتاب بگيري، اگه بالاخره وقتي کتاب رو گرفتي از خوشحالي بال درآوردي و رفتي 5 سري از روش كپي كردي، آره داشم بله. تازه فكر ميكني كه داري عاشق ميشي. تا اينجا رو داشته باش. شايد بعداً راجعش حرف زديم.
ادامه دارد...
در هر ترم براي هر درس اساتيد مربوط به آن درس سؤالاتي را طراحي كرده وبه بانك سؤال تحويل مي دهند،
بانك سؤال يك نمونه از سؤالات را انتخاب كرده و مدتي قبل از شروع امتحانات اين سؤالات را به مراكز استانها
تحويل مي دهند(اين مدت به گفتهً مسؤل محترم امتحانات استان موضوعي محرمانه است به اين علت ذكر نشد).
واما چند نكته در مورد مسائل مربوط به امتحانات:
1)در دانشگاه پيام نور يك ويژگي كنكور همچنان همراه شماست وآن ويژگي اين است كه بايد در هر ترم محل
برگزاري امتحانات را جويا شويد وقبل از شروع امتحانات براي آشنا شدن با محل برگزاري امتحانات به آدرس
مربوطه مراجعه كنيد.
2)در زمان امتحانات ميزان استراحت شبانه روزي شمابه 3-2 ساعت درشبانه روز كاهش مي يابد زيرابا وجود
اينكه دروس اخذ شده توسط دانشجويان هر ترم تا حدودي مشخص است ولي امتحان بعضي دروس تخصصي
(كه تقريبا مشخص است همزمان انتخاب مي شوند)در فاصلهً كمي از هم قرارگرفته اند.
3)امتحانات دروس تخصصي به صورت تستي-تشريحي برگزار مي شود،كه تعداد سؤالات تستي 25يا20يا15يا...
مي باشدوتعداد سؤالات تشريحي در اكثر موارد 5عدد است.
زمان تخصيص داده شده به سؤالات تستي كمتر از تشريحي است اين در صورتي است كه اكثر سؤالات تستي را
بايد كاملا تشريحي حل كرد تا به جواب رسيد وپس از اتمام وقت سؤالات تستي برگهً مربوطه دريافت و پاسخ برگ
سؤالات تشريحي توزيع مي شود.
دروس عمومي تمام تستي هستند كه در بعضي از دروس مي توان با يك بار خواندن كتاب در شب قبل از امتحان به
سؤالات آن پاسخ دهيد ونمره قبولي كسب كنيد.
4)واما سر جلسه امتحان ،احتمال زياد با اشتباهات تايپي ويا ناخوانايي سؤالات ويا مشكلات كم اهميت تري مثل
وجود دو گزينه صحيح، دوگزينه مشابه ويا ...روبرو خواهيد شد كه اين موضوعات از استرس هنگام امتحان
دانشجو مي كاهد!!!
5)سر جلسهً هيچ كدام از امتحانات منتظر استاد نباشيد كه بيايند وبه سؤالات پيش آمده سر جلسه به شما پاسخ
دهند،هيچ فرد ديگري هم پيدا نخواهيد كرد،در نتيجه اگر سرجلسه به نكته مبهمي بر خورديد خودتان برطرفش
كنيدوهر جور صلاح مي دانيد سؤال را حل كنيد!!!!!!!!!!!!!!!!!
6)قانون چكنويس در ازاي چكنويس سر جلسه حاكم است،يعني چكنويس قبلي را دريافت وچكنويس بعدي را به
شما مي دهند،در نتيجه اگر اطلاعاتي در چكنويس قبلي داريد كه به آنها براي حل ادامه سؤالات احتياج داريد
اين اطلاعات را روي ميزي ،كف دستي ياهر جاي ديگه اي(البته بجز برگه سؤالات)يادداشت كنيد تا پس از رسيدن
چكنويس بعدي داخل آن بازنويسي كنيد.
7)براي دريافت نمرات خود در بعضي دروس بايد تا اواخر ترم بعد هم صبر كنيد،در زمان انتخاب واحد وبراي
برنامه ريزي براي خواندن دروس در طول ترم احتمالا به مشكل برمي خوريد كه اين مشكل خود دانشجوست و
مانند ساير مشكلات خودتان بايد حلش كنيد.
8)از امتحان پايان ترم خود مي توانيد 14نمره (البته كسب 14 تا حدود زيادي محال است)به دست آوريدوبراي
6نمره باقي مانده در صورتي كه ميان ترم ويا پروژه اي گرفته شده باشد،نمره كسب شده با نمره پايان ترم
جمع ونمره نهايي حاصل مي شودواگر ميان ترم ويا پروژه اي گرفته نشده باشد نمره پايان ترمي كه به سختي
به دست مي آوريد در 10/7 ضرب مي شود،البته اين 6نمره در صورتي به شما تعلق مي گيرد كه از ورقهً پايان ترم
خودحداقل 7 را كسب كرده باشيد.
9)احتمالا با نمرات خود مشكلي نخواهيد داشت كه بخواهيد اعتراضي داشته باشيد!!!!ولي اگر هم اعتراضي داشتيد
تنها يك هفته پس از اعلام نمره فرصت براي اعتراض داريد.
البته سر جلسه امتحان مشكلاتي مانند:نبودن اسم شما در ليست،ويا بودن اسم شما ولي نبودن صندلي با شماره
اختصاص داده به شما،نامناسب بودن صندلي ها،بد بودن تهويه و....روبرو خواهيد شد.